√ سیاه نامه

√ سیاه نامه

سمفونی ســـــیاه مشق های یک صادق

 
اولین نقشم رو بازی کردم
به قــــلم : محمدصادق - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٢/۱
 

همیشه از تنها رفتن با ماشین  به ستاد فرماندهی بدم میامد .

  نیروی انتظامات ستاد خیلی  گیر بود . یک سروان فرمانده  انتظامات داخل ستاد بود .

 می گفتند تازه از همدان آمده و به خاطر سختگیری و نظمی که در رانندگی ستاد همدان ایجاد کرده به ستاد فرماندهی انتقال پیدا کرده .

رانندگان عزیز جرات نداشتند بیشتر 20 کیلومتر قانونی  در محوطه ستاد رانندگی کنند آن هم با ترس ولرز،حتی کادری های ستاد فرماندهی هم از آن می ترسیدند .نکند ماشینشان را به دلیل سرعت بخوابانند .

خداوکیلی هم عین جن بوداده  بود .هر وقت انتظارش را نداشتی پیدایش میشد . سرباز های دژبان هم اگر می دیدند تنهایی به احتمال بالا ایست میداند  و به دنبال بهانه میگشتند تا ماشینه مبارک را  بخوابانند .

 وقتی مجبور بودم برای کاری به ستاد بروم معمولا دنبال بهانه میگشتم تا یک کادری را با خود ببرم .اینجوری احتمال ایست دادن کمتر بود  یا بهتر بگم اگر سرعت بالا نبود احتمال ایست دادن خیلی کمتر می شد .

یکی از روز ها مجبور شدم تا تنها به ستاد بروم .از دژبانی گذشتم و وارد ستاد شدم  کارم را انجام دادم . خوشحال و سر مست از این پیروزی بزرگ که توانستم بدون توقیف خودروی مبارکم کارم را انجام دهم . سوار خودرو شدم ، دستم را زیر فرمان بردم و سیمها را دراوردم تا استارت بزنم .روشن شد به ارامی حرکت میکردم . از دور درب خروج پیدا شد . آخرین میدان را هم گذشتم .اما نــــــه . صـــدای سوت سربازی بلند شد که ایست بمان از جیپ سفید .

پس من هم ایست .

*** مدارک

بفرما  ، کامله

*** برگه خودرو

بفرما

مدارک کامل بود و سرعت مناسب ، پس خیالم راحت به این چیز ها نمیتواند گیر بدهد .

سرش را از پنجره داخل آورد . دنبال مشکلی میگشت تا ماشین را بخواباند .

عمرا اگر چیزی برای گیر دادن پیدا کند !!!!

*** این چیه

دره عقبه دیگه

*** نه اون سیم ها چیه

هیچی ، برای اطمینانه که یه وقت در باز نشه

***اهااااااااااااااا ن

مدارک رو  بده .گیر علکی نده . من هم مثل تو سربازم  و خودت هم میدونی که  افسرا باید درستش کنند و نه من . من صد بار گفتم خرابه ولی خوب ، درستش نمیکنند .ضمنا کسی نمیتونه از پشت درو باز کنه . می تونی امتحان کنی !

*** یه لحظه صبر کن

کنار میدان یک دکه بود .رفت داخل

قلبم تند تند میزند .

وقتی برگشت ...

وااااااااااااااااای

یک  سروان  با مقداری شکم

صورتی سه تیغ

سبیلی در حد خرزوخان

یه چیزی شبیه گروهبان گارسیا از دکه اومد بیرون

بلــــــه دیگه .ایشون همون سروان عزیز بودند .  مسئول انتظامات .حالا اینجا چیکار میکرد ، نمیدونم !

اولین لحظه که این چهرو دیدم ترسیدم ولی نمیدونم  تو اون لحظه چهرش منو یاد چی انداخت . خندم گرفته بود .از اون خندهایی که صورت پر از اشک میشه ولی مگه میشد اون لحظه خندید .کافی بود میخندیدم حتما چند روزی بازداشت میشدم .

از کانکس اومد بیرون ،به سرعت سمت من اومد و با عصبانیت گفت ماشنتو برو بخوابون

از شدت خنده درونی ، صورتم سرخ شده بود چشمهام اشک میومد . با تمام قدرت صورتم رو کنترل میکردم .خیلی سخت بود .

اون احساس میکرد من دارم گریه می کنم  . من فقط سکوت کردم .احساس کردم داره خام میشه  و الانه که بگه دفعه اخرت باشه و برو .

اون منتظر بود من التماسش کنم .

هیچی نمیتونستم بگم .اگر دهنم رو باز می کردم به جا درخواست عفو فقط خنده بیرون میریخت و چند روز بازداشت

چند لحظه سکوت

 منتظر التماس من

منتظر عفو اون

حتی با وجود اون همه اشکی که ریختم بعد از چند لحظه بعد  با صدا بلند گفت : کلید رو بده 

اطمینان داشتم که الان منتظر  التماس منه .

ولی من توی اولین لحظه کلید رو کفه دستش گذاشتم و برگشتم  و با سرعت دور شدم تا بتونم  خودم رو کنترل کنم .

و در اون لحظه بود که فهمیدم بازیگری ام بد نیست !


 
comment پاکت نظرات ()
 
 
 



پیامک